چرا ايمان ارزش داره؟

اللهم صلّ علی محمّدٍ و آله وَ بَلِّغ بإيمانی أکمل الإيمان

خدايا ايمان من رو کامل قرار ده

 

چرا ايمان ارزش داره؟ ايمان يعنی باور، باور غيب؛ باور غيبی که مقدس است...

باور تنها به امری تعلق می گيره که غايب باشه و اين غيب هم نسبی است. ايمان يعنی باور به غيبی که مطلقاً غايب است و ما تنها نشانه هايی از اون رو می بينيم. نشانه هايی که بتوان بر روی اونها تعقل کرد... اين نشانه ها بطور معقول ما رو به اون حقيقت می رسونن. باور يعنی طوری اين حقيقت رو قبول کنيم که ترديد نکنيم.

 

باور يعنی رسوخ پذيرش در دل و پديد نيامدن ترديد در پی آن

اما ايمان، تنها باور نيست... باور توأم با احساس است؛ احساس تقدس، احساس تعلق...

ايمان، علم است و عقل است و پذيرش قلبی   و بی ترديد شدن در رابطه با اين پذيرش و پيدا شدن حس تقدس و پرستش

ايمان از علم آغاز می شود و به عشق ختم می شود

و در ميانه اين علم و عشق، عقل به کار گرفته می شود...

اما ملاک ارزش ايمان چيست؟

1.      مؤمن به غير از آنچه می بيند، توجه کرده است... مؤمن ظاهربين نيست... اين باارزشه... کسی که مؤمن نيست، نخواسته باطن عالم رو ببينه؛ نمی خواد بپذيره پشت پرده عالم هم خبری هست... از ظاهربينی عبور نکرده...

در پس هر حرکتی خدا هست... برو بالاتر... چرا خدا رو نديدی؟ چرا تنها غمناک شدی؟ چرا اونقدر در شادی غرق شدی که خدا رو نديدی؟...

فلسفه همه چيز خداست... فلسفه غذا خوردن، خوابيدن، ازدواج ... همه خداست.

به خدا قسم زيباترين زندگی است که در باطن هر حادثه ای خدا رو ببينی...

کسی که به باطن عالم راه پيدا نکنه، خيلی زندگيش خسته کننده ميشه...

کسی که بخواد ايمانش کاملترين بشه، در دل هر حادثه ای خدا رو می بينه...

2.      توجه به غيب آنچه که می بينيم ارزشه... حدود 14 سالگی، همه آدمها از اين نوع سؤالها دارند که "من چرا آفريده شدم؟"، "اينهمه کهکشان برای چی هست؟"، "کی اينها رو آفريده"... يَتَفَکَّرونَ فی خَلقِ السَّموات و الأرضِ رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا باطلاً

3.      مؤمن، در قلب خودش، در روح خودش، در انديشه خودش، مانع برای پذيرفتن غيب نداره؛ به همين دليل ارزشمنده... برای پذيرش حق، مرض نداره...

گر در خانه کس است ... يک حرف بس است

4.      مؤمن به چيزی که پذيرفته، ترديد نمی کنه و اين با ارزشه...

اميرالمؤمنين (ع) می فرمايند: من از زمانی که چشمم رو به حقايق ايمان باز کردم، لحظه ای شک نکردم.

5.      مؤمن با حس قشنگش، غيب مطلق رو دريافنه و نسبت به پروردگار خودش، حس پرستش پيدا کرده... مؤمن چون گيرنده های حسی روحش فعاله، ارزشمنده...

6.      کسی که غيب رو باور کرد، لوازمش رو هم باور می کنه... باور می کنه اين خدا دستوراتی هم داره... پس باارزشه...

7.      چون می دونه و باور داره، عمل صالح هم انجام ميده، پس ارزشمنده

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


پشت پرده غيب

يا آدم بايد خودش رو ببينه و از وجود خودش پی به وجود خدا ببره:

مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه

يا بايد به اين عالم نگاه کنه و از روی حساب و کتاب اين عالم، به اين خدا ايمان بياره

 

خداوند متعال، رابطه خودش رو با بندگانش با يه مقدار پيچيدگی قرار داده؛ با کمی شفاف نبودن... تا در اين پيچيدگيها، ميزان باور بندگانش رو امتحان کنه.

 

اعتماد يعنی قبول کردن بخشهای نديده روی حساب بخشهای ديده...

 

چرا خدا اين بازی علم و جهل رو آغاز کرد تا در ميانه اين بازی، اعتماد و ايمان ضرورت پيدا کنه؟ چرا؟

چون اصل حقايق در اين عالم مادی قابل ارائه نيست؛ اين دنيا مقدمه اي است برای اينکه روح، استعداد درک غيب الغيوب رو پيدا کنه...

 

روحتون با غيب چقدر ارتباط داره؟ اينقدر با دنيای خاکی ور نريد؛ يک کارهايی بکنيد که روحتون غيب رو حس کنه. جطور؟ با رفت و آمد بين ديدنيها و نديدنيها...

 

خدايا من می خوام فقط باور کنم پشت پرده کسی هست...

ما خيلی اوقات با خدا بودن رو حس نمی کنيم...

پشت پرده غيب، وجود من رو خدا احاطه کرده... با پشت پرده غيب، ارتباط برقرار کرديد؟ کمی خيره شويد به اين پرده... باور کن پشت اين پرده کسی هست...

ليوان آب می نوشی، خودت رو و آب رو تنها نبين... خودت رو، آب رو و خدا رو با هم ببين...

کسی اين معنا رو درک نکرده باشه، بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد...

 

اگر تفريح برای اينه که حواست پرت بشه، اصلاً تفريح نداريم.

اونهايی که تفريح می کنند بدون خدا بی کس اند؛ اما مؤمن با خدا به تفريح ميره...

 

خدايا، برای تو سهل و آسان است که بجای من، ديگری را برگزينی...

 

اگر بر جای من، غيری گزيند دوست، حاکم اوست ...... حرامم باد گر من جان بجای دوست بگزينم

 

اگه من رو اينطوری با روزمرگيهام تنها بگذاری؛ اگه اين آخرين تلاشهای روح تب دار و جان خسته ام رو بی پاسخ بگذاری و اگه بگی بنده ای که اينهمه از يادت غافل ميشه و هميشه قلبش مشغول غير توست نمی خوای...

 

من ميمانم و قلبی که هميشه هزار مشغوليت دارد و گاهی، فقط گاهی نگاهی به آسمان می اندازد و حس می کند چيزی را گم کرده است...

تو ميمانی و بنده هايی که يه لحظه هم قلبشون خالی از يادت نيست؛ اما می دانم، می دانم که منتظر بازگشتم ميمانی. مگر نفرموده ای لو علم المدبرون کيف اشتياقی بهم لماتوا شوقاً

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥


ربنا هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قرة أعين و اجعلنا للمتقين إماماً

مکارم اخلاقی، خوب بودن به معنای حداقلی کلمه نيست. دعای مکارم اخلاق، ما رو به جامعيتی از فضايل اخلاقی راهنمايی می کنه...

مهمترين عامل تغيير دهنده دل انسان، تمنای اوست...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و بلغ بإيمانی أکمل الإيمان و اجعل يقينی أفضل اليقين

خدايا، ايمان مرا برسان به کاملترين ايمان

خدايا، يقين مرا بهترين يقين قرار بده

و انته بنيتی إلی أحسن النيات و بعملی إلی أحسن الأعمال

نيت مرا بهترين نيات و عملم را بهنرين اعمال قرار بده

ما رأيت شيء إلا و رأيت الله قبله و بعده و معه

الله ولی الذين أمنوا يخرجهم من الظلمات إلی النور

اعتماد ما به خداوند متعال، به دليل جهلهايی که داريم سخت شده برامون...

حداقل ايمان اينه که بگی:

خدايا نديدمت ولی مطمئنم که هستی

                             مطمئنم می بينی

                                      مطمئنم می شنوی

و حداکثر ايمان اينه که به اين خدا، اعنماد صد در صد داشته باشی...

اميرالمؤمنين (ع) می فرمود: اينفدر مالک اشتر ايمانش قوی است که اگر نيمه شب، در بيابان تاريک، تنها سفر کند و بی احتياط پايش را روی سينه سگ درنده ای بگذارد، از صدای نعره آن سگ حتی پلک هم نمی زند.

من اما هميشه از دور می بينمت،

از رگ گردن نزديکتری و من از دور صدايت می کنم،

گفته ای که در قلب بندگان مؤمنت جای داری و من از دوريت، اينهمه احساس دلتنگی می کنم...

اکنون که می خواهی بار ديگر از روحت در وجودم بدمی، مرا اينگونه دور و مهجور مپسند.

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥


وقت است كه بازآيي

ای مسيحای دلم اعجاز کن

                                       بالهای بسته ام را باز کن

چيست راز ماندنم در اين قفس؟

                                       با نگاهت، قفلها را باز کن

دل، سراسر غرق شوق رفتن است

                                       غــــــرقه را آماده پرواز کن

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤


عزّت: مصرف ممنوع

سلام دوستان

از وقفه طولانی که در نوشتن مطالب پيش اومد معذرت ميخوام...

اين مدّت، يه جور تمرين عملی برای مفاهيمی بود که دارم مينويسم. به نظرم نوشتن اين مطالب خيلی در عملی کردنشون به آدم کمک ميکنه. اينکه آدم در بين دانسته هاش محاصره بشه، باعث ميشه نتونه کنارشون بگذاره. فکر کنم آدمها فقط جاهايی که چشمشون رو روی دانسته هاشون ميبندن ميتونن کوتاه بيان و کاری که بايد رو انجام ندن. 

اما بقيه مطالبی که يادداشت کرده بودم:

عزّت، يکی از مفاهيم مادر و يکی از کليد واژه های سعادت و يکی از فضايلی است که می تواند امّ الفضايل محسوب شود. شما اگر فقط برای تأمين عزّت به کسب فضايل بينديشيد؛ صداقت، حيا تأمين ميشه. ظلم نخواهيد کرد، غيبت نخواهيد کرد؛ فقط به عشق عزّت.

اگر انسان بخواد از عزّت خودش پاسداری کنه، از همه فضايل پاسداری کرده و اگر عزّت لطمه بخوره، صفات خوب ديگه معلوم نيست بتونه حفظ بشه.

مفهوم عزّت در هر جامعه ای، گرانترين مفهوم است. ما در جامعه، طالب عزّت کم داريم؛ به همين دليله که پليس زياد داريم. زندگی آدما که اينقدر قانون نميخواد. يه زمانی توی عقد نامه ها يه امضا ميدادند... حالا سی و چند تا امضا پای عقدنامه ميگذارن، آخرشم کار به طلاق ميکشه! قانون چه مشکلی رو حل کرده؟ چرا ما نياز به اين همه قانون داريم؟

آدمها بايد خيلی چيزها رو از سر کرامت رعايت کنند، برای اينکه شأن انسانيشون حفظ بشه. اگه کسی اين موضوع براش مهم نباشه، بهشت و جهنم هم تأثيری روش نميذاره. کسی که عزّت نداشته باشه، از محبّت خدا چی ميفهمه؟ چطور ميخوای درستش کنی؟ اگه حتی بخوای با جبر محيطی و جو اجتماعی هم کنترلش کنی، بالأخره يه جايی ذلّت خودش رو نشون ميده. وقتی ذلّتش رو نشون داد، بدجوری نشون ميده. عزّت، يک صفت پايه ای است. اصلاً نميشه با کسی گفتگوی دينی کرد، اگه عزّت نداشته باشه.

هيچ کس رو تحقير نکنين؛ به عزّت آدمها احترام بگذارين. حتی اعدامی رو هم وقتی دارن ميبرن سمت چوبه دار، حق نداري ذليلش کنی.

پدر و مادرها... هيچوقت همديگه رو پيش هم خوار نکنين. چرا بعضی وقتها پدر به اين راحتی از عزّت مادر ميگذره؟ مادر چطور حاضر ميشه عزّت پدر پيش بچه ها از بين بره؟ عزّت بچه ها رو هم حفظ کنين، خوردش نکنين. بعد ميگن چرا بچه ام نماز نميخونه؟ شخصيت بچه رو داغون کردی... عزّت بچه های خودت رو پيش ديگران رعايت کن. خوردش نکنی...

مهمترين کار برای سامان يافتن حيات انسانی اين است که انسانها عزيز باشند. عزّت است که شيرينی حيات رو چند برابر خواهد کرد. عزّت، منافع انسان رو تأمين ميکنه.

به خدا قسم، اگه يه جايی بخاطر منفعت طلبی خودت، برای يه لقمه نون بخوای کمی عزّت نابجا خرج کنی؛ خداوند متعال می فرمايد: من دو برابر اين نان رو از حلقومت ميکشم بيرون.

خدا به شما داراييهای فراوانی داده، هرچی ميخوای خرج کنی، اختيارش دست خودته. فقط يک نعمت هست که خدا حق استفاده اش رو به ما نداده و اون عزّت است. عزّت، تنها دارايی است که خدا به آدمها داده و فرموده حق نداريد مصرف کنيد.

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤


عزّت دائمی

مؤمن ميترسه از اينکه عزيز بشه به دليلی که خدايی نيست. اگه کسی از غير طريق خدا، عزّت بطلبه خراب ميشه.

حضرت علی (ع) ميفرمودند: فلا تنافسوا فی عزّ الدّنيا و فخرها فإنّ عزّها و فخرها إلی انقطاع

زياد دل نبند به عزّتهای دنيوی... فخر و عزّت دنيا تموم شدنيه.

چطور ميتونی به چيزی که تموم ميشه دل ببندی؟ عزّت دنيايی چرا بده؟ چون تموم ميشه. وقتی چيزی تموم ميشه من چرا بايد بهش دل بدم؟

وقتی انسان بخواد عزّت رو درون خودش تأمين کنه؛ قبل از اينکه ملاکهای شرعی و وحيانی بياد وسط، يک ملاک انسانی مياد جلو...

علی(ع) ميفرمايد چون عزّت دنيا دائمی نيست، دل نبند. تو موجودی هستی جاودانه طلب. خودت باشی اين عزّتهای زوال پذير رو ميگذاری کنار؛ نياز به آيه و حديث نداری. همينکه فهميدی عزّت و لذائذ دنيايی موقتی هستند، از چشمت ميفته.

اميرالمؤمنين(ع) در خطبه همام ميفرمايند: اگه مردم، مؤمنی رو تشويق کنند ناراحت ميشه. مؤمن اصلاً اين تشويقها رو نميخواد. چون ميترسه اين عزّت کم، مانع عزّت بيشتر بشه.

اگه اين شيرينی به من احساس سيری کاذب بده، من ديگه گرسنگی رو حس نکنم چی؟ اگه نتونم برم در خانه خدا، بگم: إرحم عبدک الغريب...

به زندگی شهيد چمران نگاه کنين، خيلی عزّت داشت ولی يک عمر غريب زندگی کرد، غريب جان داد. بالاترين درجات علمی رو داشت، بهترين موقعيتهای دنيايی براش فراهم بود، رفت جبهه و خودش ميگفت: اوج زندگی من وقتی بود که من بودم و خدا، در اوج غربت در دنيا داشتم دست و پا ميزدم در خون خودم.

پيغمبر اکرم(ص) ميفرمودند: طوبی للغربا

ميدونين اينکه مردم امام خمينی(ره) رو اينقدر عزيز ميداشتند، چه زجری بود برای امام. اجر ميبرد که در بالکن حسينيه می ايستاد و شور و اشتياق مردم رو ميديد و دست بر سرشون ميکشيد.

به خدا قسم، اگه امام يه ذره دل ميداد به اين عزّت دنيايی، خدا همه چيز رو از او ميگرفت. خدا دقيق داره به ته دل همه آدمها نگاه ميکنه، از اسرار بندگانش خبر داره. مواظب باش چيزی که ارزش نداره دلت رو نبره.

اگه طعم عزّت در نزد خدا رو بچشی، دلت رو خرج عزّتهای کوچک دنيايی نميکنی. ماها معمولاً با همين مقدار عزّتی که بخاطر تحويل گرفتن ديگران ميچشيم، سير ميشيم؛ دنبال بدست آوردن عزّت پيش خدا نميريم. وای به حال کسی که امر خدا رو ترک کنه تا پيش بنده خدا عزيز بشه. خدا برعکسش رو از ما ميخواد. حالا که پيش مردم، عزّت و احترامی بدست آوردی حاضری اين عزّت رو بخاطر خدا معامله کنی؟

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٤


عزّت نفس

بعد از اينکه روحيه عزّت طلبی رو در خودمون افزايش داديم، ميرسيم به اينکه اين عزّت رو از کجا بدست بياريم؟ بخشی از عزّت به رفتار بيرونی آدم است، بخشی به ويژگيهای درونی انسان بستگی داره.

خود انسان بايد از درون، احساس گرانقدری کنه. اگر کسی صرفاً عزّت رو در بيرون جستجو کنه و به درون کاری نداشته باشه، دچار خطا ميشه. اين يکی از کج رويهاست.

امان از وقتی که انسان، ارزش خود را در لبخند ديگران جستجو کنه. اينکه مردم کسی رو تشويق کنند که بر قيمت او چيزی اضافه نميکنه. برای روحيه عزّت طلبی بايد از درون پاسخ داشت. اگر به تحويل گرفتن ديگران اکتفا کردی و نتونستی از درون، پاسخی برای عزّت طلبی خودت پيدا کنی؛ اينجا عزّت طلبی به بيراهه ميره و ميفته به ظواهر.

کدوم آدم با وجدانی راضی ميشه که روحيه عزّت طلبی رو در درون خودش ساکت کنه و اکتفا کنه به اينکه در نظر مردم عزيز باشه و مردم بگن آدم با ارزشيه؟

تو خودت بهتر ميتونی بفهمی که چقدر عزّت داری. خدا روز قيامت ميپرسه: تو خودت راضی شدی؟ نگاه کن ببين خودت از عملکردت راضی هستی؟ قيمت پيدا کردی؟ ارزش افزوده آوردی؟ کفی بنفسک اليوم حسيباً خودت کافی هستی؛ خودت پرونده ات رو بخون.

تو بايد عزّت رو ابتدا در دل خودت پيدا کنی؛ خودت بفهمی چقدر ارزش داری. بعد ببين کارهايی که ميکنی به عزّتت لطمه نميزنه. خودت متوجه ميشی... بل الإنسان علی نفسه بصيرة

عزّت رو اول از درون خودت پيدا کن، بعد لوازم بيرونی عزّت رو هم رعايت کن تا با عزّت درونی ات مخالفت نکنه. ولی اجازه نده نگاه ديگران و نظر اونها اونقدر روی تو تأثير بذاره که حاضر بشی برای حفظ عزّت بيرونی از عزّت درونی ات دست بکشی.

خودت باش... عزّت، اصلش به درون است؛ بيرونيهاش فرعی است. عزّت درونی اصالت داره؛ عزّت رو از درون خودت پيدا کن. عوامل بيرونی عزّت هم، همه بايد در خدمت اين عزّت درونی باشن. اگه ديدی عوامل بيرونی، مانع عزّت درونی ات ميشه، بگذارشون کنار. آدمی که بیفته دنبال جمع کردن عزّت در بيرون از نفس خودش و به عزّت نفس خودش کاری نداشته باشه، هلاک ميشه.

حضرت علی(ع) ميفرمودند: من اعتزّ بغير الله أهلکه العزّ

کسی از غير خدا عزّت بطلبه، همون عزّت هلاکش ميکنه. سعی نکن پيش خيليها عزّت خودت رو جا بيندازی. عزّت پيدا کنی، پيش کی؟ پيش کدوم چشم؟ عزّت مؤمن رو هيچکس غير از خدا نميفهمه.

کسی که بخواد از غير طريق حضرت حق، عزّت طلب کنه؛ مشکلاتی در زندگيش پديد مياد که نتيجه همون عزّت غير خدايی است. لذا مؤمن ميترسه از اينکه عزيز بشه به دليلی که خدايی نيست.

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤


عزت طلبی مطلق

عزّت طلبی مطلق، عزّت طلبی وسيع خيلی مهم است؛ اجازه نميده تو ذليل عزّتهای کوچک بشی. ما کم عزّت طلبيم، ما عزّت طلب نيستيم هنوز. تو بايد اونقدر عزيز باشی برای کائنات، که وقتی می ايستی تمام ارکان عالم خبردار بایستند. اونوقت اگر خاکی باشی، خاکی بودنت مزه ميده.

بايد وقتی سر به سجده ميذاری، بتونی بگی:

من نه بی قدرم که عالم در سجود          از برای من به خاک افتاده بود... 

هان ببين افتاده ام از پا، برت

به نگاهها احترام بگذار؛ اما به کدام نگاه بيشتر بايد احترام بگذاری؟ اصل عزّت طلبی، چيز خوبيه. وقتی عزّت طلب شدی، خود اون عزّت طلبی درستت ميکنه.

آقايون عزيز شويد، خانومها عزيز شويد در جامعه. ببينيد فاطمه سلام الله عليها چه کرد. عزيز بود، همه عزّتش رو در دستهاش گرفت، ريخت روی قدمهای علی عليه السّلام.

عزيز باشيد تا بتونين عزّتتون رو جايی که لازمه خرج کنين.

جوانی رو در جبهه ديدم، ميدونستم کنکور داده، پرسيدم چه خبر؟

گفت: پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم.

پرسيدم پس چرا اومدی جبهه؟

ميگفت: نميتونم توی اين شرايط بمونم. فقط کنکور دادم که وقتی شهيد شدم، مادرم سرش رو بالا بگيره. و شهيد شد...

بعد از اينکه ما عزّت طلبی رو در خود افزايش داديم، بايد دنبال اين موضوع باشيم که از کجا عزّت پيدا کنيم. اگرچه عزّت طلبی ما وقتی در حد اعلا باشه، خود عزّت طلبی به ما راهنمايی خواهد کرد.

يه وقتی پيرمردی خدمت پيغمبر(ص) رسيد که قبلاً در جريان مسافرتی به حضرت کمک کرده بود.

گفت: آقا، من رو يادتون مياد؟

حضرت فرمودند: بله، چيزی بخواه که به تو بدهم.

گفت: صبر کنين من فکر کنم؛ اومد گفت:  يا رسول الله، من ميخوام هم درجه شما در بهشت باشم. چون ديدم غير از اين، هر چيز ديگه ای بخوام از بين ميره.

رسول خدا(ص) لبخندی زدند، فرمودند: باشه، تو هم من را کمک کن با زياد سجده کردن.

عزّت طلبی مطلق اينطوری آدم رو راهنمايی ميکنه. پس ما نميتونيم بگيم آدمها همه عزّت طلبند، نه... آدمها منافعشون و لذائذشون مانع ميشه از اينکه به فکر عزّتشون باشن.

انشاءالله آقا امام زمان عليه السّلام بيايند، وقتی منافع آدمها تأمين بشه، ميروند دنبال تأمين عزّت.

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤


عزّت طلبی

ما درباره "عزّت" ظاهراً دو کار بايد انجام بديم: يکی اينکه ما علاقمند شويم به جمع آوری عزّت و برامون مفهوم مهمی تلقی بشه؛ حتی بدون تأمين منافع، بتونيم به تأمين عزّت بينديشيم. ديگر اينکه مواظب باشيم که عزّت رو از چی بدست مياريم؛ در روايات اومده عزّت فقط از طاعت بدست مياد.

اينکه ما بگيم اساساً آدمها عزت طلبند، خيلی حرف درستی نيست. اگه آدمها عزت طلب بودند، خود عزت طلبی به اونها ميگفت که عزّت رو بايد از کجا بدست بيارن. مردم، نوعاً کم عزّت طلبند. يه ذرّه عزّت براشون کافيه. طرف فکر ميکنه عزّت طلبه، وقتی خانومش تحويلش بگيره بقيه رو بی خيال ميشه!

چقدر تو بايد عزيز باشی؟ عزّتی که مؤمن تقاضا ميکنه از "أعزّنی فی عشيرتی و قومی" آغاز ميشه. مؤمن درخواست ميکنه: خدايا من رو پيش قومم عزيز کن.

عزّت، مثل آبی است که پای گياه ميريزن. کسی عزيز نباشه، اذيت ميشه. عزيز بداريد یکديگر رو. تو بايد دعا کنی که عزيز باشی، محبوب باشی، گرانقدر باشی. مؤمن، کسی نيست که فحش تحمّل کنه. بايد انسان، عزيز باشه.

اين عزّت طلبی مؤمن رو به جايی ميرسونه که از خدا تقاضا ميکنه: خدايا من رو "محبوبة فی أرضک و سمائک" قرار بده. زمين و آسمان، به مؤمن سلام ميدن. مؤمن وقتی از دنيا ميره، آسمان و زمين براش گريه ميکنن. ميگن خدايا اين بنده تو، وقتی يا حسين ميگفت، نماز ميخوند، صداش از آسمونها عبور ميکرد. حالا که نيست، ما دلمون تنگ ميشه. خدا ملکی رو معين ميکنه تا با همون صدا يا حسين بگه، نماز بخونه، تا روز قيامت...

عزّت داشته باش، ولی خراب نشو. کسی که پيش ديگران عزيز نيست، از روی بی کسی بره پيش خدا که هنر نکرده. خوبه که آدم پيش همه عزيز باشه، ولی اين عزّتها دلش رو مشغول نکنه، دامن جمع کنه و بره پيش خدا. وقتی يه عزيزی مثل حضرت امام(ره)، سر به سجده ميذاره و ميگه خدايا من غريبم؛ اين خيلی ارزش داره. من اگه برم در خانه خدا، بگم به اين بنده غريبت رحم کن، روغن ريخته رو نذر امامزاده کرده ام.

آدمها عزّت طلب واقعی نيستند. کم عزّت طلبی ميکنند. اگه زياد عزّت طلبی کنی، کسی بهت اخم کنه، داغون نميشی؛ مقاومتت ميره بالا. عزيز بودن يا نبودن پيش مردم روحيه ات رو بالا و پايين نميکنه. ميدونی و با همه وجود حس ميکنی که دو چشم زيبا از پشت پرده غيب داره بهت نگاه ميکنه. اگه ما به معنای واقعی عزّت طلب باشيم، ذليل عزّت کسی نميشيم. کسی نميتونه آدم رو اسير کنه.

عزيز باش پيش ديگران، اونوقت وقتی رفتی پيش خدا، گفتی فقط عزّت پيش تو برام مهمه، اين ارزش داره. نه اينکه تا کسی تحويلت نگرفت، بروی پيش خدا....

تو بايد در دنيا پيش مردم عزيز باشی، ولی به اين عزّت دل نبندی و اسيرش نشوی...

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤


فلسفه ولايت

خدا دو جور دستور داده:

۱. فراعنه، بندگان من رو تسخير نکنين. بگذاريد روی پای خودشون بايستند.

۲. بنده من، نترس. توکل کن؛ نگران فردا نباش. غصه فردا رو نخور. شاديها و غمهات در تحويل گرفتن و نگرفتن مردم نباشه.

در روايات اومده: تو از اولياء ما نيستی مگر اينکه اگر همه مردم تحويلت بگيرند، خوشحال نشوی و اگر هيچکس هم تحويلت نگيره ناراحت نشوی.

يه رابطه بين فراعنه متحرّک و غير متحرّک هست: فراعنه متحرّک، وقتی به آدمها تسلّط می يابند که آدم اسير فرعونهای غير متحرّک باشه.

اسير هيچ فرعونی نباش. عبد جانت هم نباش. اگه اسير فرعونهای غير متحرّک باشی، خدا رابطه اش با تو ضعيف ميشه. لا إله إلا الله

امام زمان عليه السّلام که تشريف بيارن، ابزارهای قديم و جديد اسارت رو برميدارن؛ آدمها آزاد ميشن، مستقل ميشن.

توی اين عالم که مينشينی پای تلويزيون تا يکی دلت رو ببره، اينجوری نميشه رفت در خانه امام زمان

يه قدم هم تو بردار، بعد آقا ده قدم جلو ميان.

آدمی که اسير دنيا ميشه بخاطر ترس از فقر است. امام صادق(ع) ميفرمايد: شيعه نبايد از فقر بترسه. او که بی صاحب نيست. ما بی حساب بهش ميديم.

پس چرا کار کنه؟ برای تفريح. برای اينکه کار، جوهر زندگی است. آزاد... دغدغه نداره.

ضرورتها رو بريز دور، آزاده باش. مجبور به هيچی نيستی. صاحبت بياد بالای سرت، اين دغدغه هات برطرف ميشه. حالا که با چشم سر نميتونی ببينيش، خودت بفهم که صاحب داری. آدمی که صاحب داره، غصه ميخوره؟ ميترسه؟

اصلاً فلسفه ولايت، تأمين همين استقلاله. فلسفه ولايت اينه که آدمها خودشون باشن، بنده هيچ چيز و هيچکس نباشن. فقط عبدالله باشن.

  
نویسنده : منتظر ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳